X
تبلیغات
ذهن...داستان...خاطره

ذهن...داستان...خاطره

داستان نویسی جریان سیال ذهن

این روزها همه می میرند.شما چطور؟

چندتا موضوع جالب برای خودم پیش اومده که دلم نیومد خودمو زود خالی نکنم:

۱-مهم تر از همه اینکه شعارمو عوض کردم!هورااااا!!!!شعار جدیدم شد:آنقدر می خندم تا تمام دنیا را به گریه بیندازم.................اونم خنده ی این مدلی:

پ.ن:مطمئن باش تویی که داری این متنو می خونی یه روز به گریه می ندازم.حالا هی تیکه بنداز

پ.ن۲:دستمال بدم؟؟؟


خب مطلب دوم اینه که نمی دونم نفرین کدوم بخت برگشته ای مارو گرفته و ما(خصوصا" من!یک امتیاز از بقیه جلوام!!!)همینطور مدام داریم تلفات می دیم!!خییییییییییلی جالبه!می دونی جالبیش چیه؟اینکه فاصله ی این مرگ و میرها همگی ۳هفته ست!یعنی هر ۳ هفته یه بار یکی ریق رحمت رو سر می کشه!!!!به نظر شما ۳ هفته ی دیگه نوبت کیه که بمیره؟مسابقه بیست سوالی با خودم گذاشتم!

پ.ن:اگه نفر بعدی من بودم دیگه خلاصه.........

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 20:22  توسط پریسا 

شيوه ارائه:

1-در ابتداي كار توضيحي كوتاه در حد 1دقيقه از مباني سيال ذهن مي دهيم تا مخاطبان با ان اشنا گردند.

2-برنامه ي دوم اجراي نمايش راديويي از پيش ضبط شده است كه در ان يكي از داستان هاي نوشته شدمان را به صورت نمايشنامه اي به اجرا درمي گذاريم.

3-در اخر پس از اتمام نمايش سؤال يا به عبارتي نظرسنجي كوتاهي داريم از ارتباط سيال ذهن با نمايش راديويي اي كه شنيدند.يعني تا چه حد توانستند بين ويژگي هاي سيال ذهن كه برايشان بيان شد و داستان ارتباط برقرار كنند و ان را بفهمند كه اصلا" طرح اصلي داستان چه بود.

4-ما كمك مي خوايييييييييييييييييييم!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:34  توسط پریسا  | 

چکیده :

این پژوهش به بررسی شیوه ی روایتی جریان سیال ذهن در شرق و غرب می پردازد و از جمله کتاب هایی که در این زمینه مورد بررسی قرار گرفته، کتاب شازده احتجاب (اثر شرقی) و خشم و هیاهو(اثر غربی) است. به طور خلاصه، جریان سیال ذهن نوعی شیوه ی روایتی داستان يا همان فکر و خیال نویسنده است که به صورت داستان در می آ ید، به طوری که خواننده را گيج مي کند. در ادامه داستانی به صورت جریان سیال ذهن توسط محققین نوشته شده است.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 19:49  توسط پریسا  | 

محققان:فاطمه امینی-بشری درودیان

فهرست:

مقدمه.....................................................................................................................1

  پيشينه تحقيق........................................................................................................1

  هدف تحقيق...........................................................................................................1

  سؤالات تحقيق........................................................................................................1

  نوع تحقيق.............................................................................................................2

  روش تحقيق...........................................................................................................2

  روش كار................................................................................................................3

فصل اول:مباني جريان سيال ذهن

   جريان سيال ذهن چيست؟......................................................................................4

   پيشينه گرايش به انعكاس ذهن در ادبيات داستاني غرب...............................................6

   زمينه هاي پيدايش داستان هاي جريان سيال ذهن در ايران...........................................7

فصل دوم:ويژگي اثار جريان سيال ذهن

   شيوه ي روايت......................................................................................................8

   زمان...................................................................................................................9

   زمان بيروني و دروني.............................................................................................9

   زبان..................................................................................................................10

   ابهام.................................................................................................................10

   خواننده و داستان هاي جريان سيال ذهن................................................................11

   تك گويي...........................................................................................................13

   انواع تك گويي....................................................................................................14

فصل سوم:بررسي كتاب خشم و هياهو و شازده احتجاب

   خلاصه كتاب خشم و هياهو.................................................................................16

   شيوه روايت در خشم و هياهو..............................................................................17

زمان در خشم و هياهو.........................................................................................19

خلاصه شازده احتجاب.........................................................................................21

شيوه روايت در شازده احتجاب..............................................................................22

زمان در شازده احتجاب........................................................................................24

فصل چهارم:دو داستان به شيوه سيال ذهن از محققان

   داستان اول...................................................................................................25

   داستان دوم..................................................................................................29

نتيجه گيري.....................................................................................................32

منابع.............................................................................................................33


 

مقدمه:

يكي از تكنيك هايي كه در داستان نويسي امروزي مرسوم شده است شيوه ي جريان سيال ذهن است.در اين شيوه ي روايتي همه ي طيف هاي روحي،جريانات و مشغله هاي ذهني قهرمان،در داستان مطرح مي گردد و داستان عرصه ي نمايش تفكرات و دريافت ها از جنبه هايي مثل طغيان خاطرات و احساسات و تداعي معني هاي متفاوت است.در اين نوع داستان ها جملات مغشوش است و مرجع ضمير به راحتي فهميده نمي شود و حتّي ممكن است نويسنده به عمد از نقطه گذاري استفاده نكند.

پيشينه تحقيق:

از ان جهت كه شيوه ي جريان سيال ذهن تنها حدود 1قرن است كه پديد امده گواه بر ان است كه پژوهش و داستان نويسي هاي قابل توجهي در اين زمينه صورت نگرفته باشد و تنها مانند اين تحقيق مقاله هايي ارائه شده است.

در حيطه ي داستان نويسي افرادي نظير هوشنگ گلشيري،صادق چوبك و عباس معروفي در ايران و ويليام فاكنر،ويرجينيا وولف،مارسل پروست و ...در غرب فعاليت هايي نيز داشته اند.

هدف تحقيق:

بر اين مبنا كه امروزه داستان هايي بيشتر درخور توجه قرار مي گيرند كه از تكنيك هاي جديد استفاده كرده باشند و با شيوه اي نو بخواهند حرف و پيام خود را به گوش مخاطب برسانند،از اين رو اصل بر اين شد كه اين شيوه ي كاملا" نو و ابتكاري معرفي شود.به عبارتي هدف از اين تحقيق  شناختن و شناساندن ديدگاه هاي مختلف داستان نويسي در شرق و غرب به همراه ويژگي هاي ان است.

سؤالات تحقيق:

سؤالات اين تحقيق عبارتند از:سيال ذهن چيست؟

زمينه هاي پيدايش اثار سيال ذهن در قديم چه بوده است؟

ويژگي هاي اثار سيال ذهن چيست؟

 

نوع تحقيق:

از ان جهت كه اين پروژه بيشتر جنبه ي اموزشي دارد،مي توان ان را در زمره ي تحقيقان كاربردي دز نظر گرفت.

روش تحقيق:

اين تقيق يك كار پژوهشي توصيفي مي باشد كه زير شاخه ي ان براوردي است.


 

روش كار:

این پروزه به بررسی جریان سیال ذهن در شرق و غرب می پردازد. برای شروع این پروزه ابتدا جدولی با عنوان جدول زمان بندی تهیه شده که در آن زمان و تاریخ بین شروع کار تا پایان آن تعیین و به قسمت های مختلف تقسیم شده است و روش کار پروزه نیز در این تاریخ ها تقسیم شده  و انجام  می گیرد( مثلا: تاریخ 11/10/88←خواندن  نیمه اول شارزده احتجاب) و بقیه کار ها نیز باید با توجه به این جدول (جدول زمان بندی) انجام گرفته شود.پس از نوشتن جدول برنامه ریزی، شروع به فیش نویسی که همان دریافت اطلاعات و منابع مورد نظر از کتابخانه و جاهای مختلف، و نوشتن آن در فیش است صورت گرفته.این پروزه به روش کتابخانه ای است. یعنی عمده و اصلی ترین منبع مورد نیاز آن، کتاب است. پس از دریافت اطلاعات در مورد موضوع موردنظردر مورد جریان سیال ذهن و...، به مقایسه ی داستان نویسی جریان سیال ذهن در کتابهای شازده احتجاب(اثرشرقی) و خشم و هیاهو(اثر غربی) پرداخته شده است و در آخر نیز با توجه به اطلاعاتی که کسب شده، دو داستان به شیوهی جریان سیال ذهن نوشته شده است.


 

جریان سیال ذهن چيست؟

سیال سازی ذهن شکل خاصی از تک گویی درونی محسوب میشود. و مشخصه های خاص آن پرش در زمان ، نحو و نشانه گذاری است که دنبال کردن متن، تفکرات و با گفته های اشخاص، داستان را مشکل میسازد.

زمان در این سبک(جریان سیال ذهن) به صورت غیر خطی است،یعنی ممکن است در یک پاراگراف جملاتی مبهم از زمانهای مختلف، بدون هیچ اشاره ای از طرف نویسنده، بیان میشود.

نویسنده ممکن است بدون استفاده از نشانه گذاری مناسب،از صحنه ای به صحنه ی دیگر، و یا اندیشه های کسی به سخنان کسی دیگر پریده و مجددا به اول بازگردد. حتی راوی داستان نیز ممکن است تغییر کند.

جریان سیال ذهن شکل خاصی از تک گویی درونی است. و میتواند مخاطب آن تغییر کند و حتی کلمات و جملات به صورت مبهم و بدون نشانه گذاری بیان شود(حتی به صورت جسته و گریخته.))عناصر داستان،جمال مير صادقي)

در این شیوه روایتی، هرمی طیف های رومی و جریانات و مشغله های ذهنی قهرمان، در داستان مطرح می شود و داستان تبدیل به محلی برای نمایش تفکرات و دریافت ها از جنبه های آگاهی و نیمه آگاهی و ناخودآگاهی ، هجوم خاطرات و احساسات و تداعی معانی بی پایان می شود. در شیوه جریان سیال ذهن تکیه بیشتر بر لایه های پیش از گفتار است تا گفتارهای عقلانی ، یعنی، در ذهن شخصیت یا شخصیت ها مسایلی هست که هنوز به صورت گفتار رشد نکرده است ولی خواننده باید آن ها را حس و درک کند و یکی از تفاوت های رمان های روانی یا داستان های روانشناسانه با شیوه روایتی جریان سیال ذهن در همین نکته است. در رمان های رواین گفتارها جنبه عقلانی و طبیعی دارند و در آن ها از لایه های فاقد لایه های عقلانی خبری نیست. از این لحاظ، برخی منتقدان رمان « در جستجوی زمان های گذشته » را مصداق خوبی برای نمود جریان سیال ذهن نمی دانند زیرا در آن لایه های پیش از گفتارهای عقلانی مطرح نمی شود و نویسنده در آن فقط خاطرات طبیعی خود را به یاد آورده است بعضی از منتقدان جریان سیال ذهن را معادل با گفتگوی درونی یا تک گفتارهای درونی به کار می برند. اما به قول « رابرمز »بهتر است که اصطلاح اول را در مورد روایاتی به کار ببریم که در آن ها توصیف و نمایش جریانات ذهنی قهرمان مطرح است. بدین ترتیب، گفتگوی درونی، محصول مستقیم ذهن قهرمانان است. به همین جهت برخی به این نوع گفتگوی درونی، گفتگوی درونی مستقیم می گویند و نمونه آن بخش دوم خشم و هیاهوی ویلیام فاکسز است و یا برخی از صفحات شازده احتجاب هوشنگ گلشیری دیده می شود. در این نوع داستان ها، جملات مغشوش است و مرجع ضمیر به راحتی فهمیده نمی شود.

باید توجه داشت که فرآیندهای ذهنی همیشه جنبه لفظی ندارند، یعنی به صورت کلامرو گفتار نشان داده نمی شوند و از این رو نویسنده گاهی ناچار است خود به مسائل معنایی و عاطفی و تجربه های درونی شخصیت جامه لفظ بپوشاند. به این نوع دوو گفتگوی درونی غیرمستقیم می گویند، چراکه نویسنده برخلاف روش اول تا حدی در داستان حضور دارد مثل برخی از داستان ها ویرجینیا ولف.

مشخصه داستان هایی که از شیوه گفتگوی درونی استفاده می کنند، اغتشاش در سیستم زمانی و مکانی و توالی منطقی حرارت و نظم و ترتیب دستوری زبان است.

در جریان سیال ذهن، علاوه بر گفتگوی درونی از شیوه های دیگری هم استفاده می شود مثل اشراف راوی (دانای کل ) بر همه جزئیات داستان. ما در اینجا راوی محدود به پرداختن و گزارش دنیای ذهنی و درونی قهرمان است.

از دیگر شگردهایی که در شیوه جریان سیال ذهنن استفاده می شود، گفتارهای بی مخاطب به اصطلاح « حدیث نفس » است. معروفترین نمونه این مورد گفتارهای بی مخاطب هملت است که تحت عنوان بودن یا نبودن شهرت دارد.( انواع ادبي،شميسا.)


 

پیشینه گرایش به انعکاس ذهن در ادبیات داستانی غرب:

پرداختن به ذهن و ذهنیت های شخصیت های داستانی، در ادبیات غرب سابقه ای طولانی دارد. با جستجو در آثار نویسندگان پیش از قرن بیستم و حتی خالقان آثار کلاسیک، نمونه هایی پیدا می شود که در آن ها محتویات ذهن شخصیت ها بیان شده. حتی در داستان های تولستوی و داستایسفکی آنچنان به ذهن و افکار آن بها داده اند که شاید بتوان این دو را پیشرو تکنیک سیال ذهن دانست. این دو به خوبی توانسته اند افکار زودگذر ذهن و اندیشه های فرار شخصیت ها را به خوبی در داستان های خود انعکاس بدهند اما در حجم و اندازه اندک. در این دوره مردم تصور می کردند که اندیشیدن و فکر کردن یعنی گفتار متنها بدون صدا. در نتیجه هیچ یک از این نویسندگان به تفاوت میان گفتار بر زبان نیامده و فرآیندهای ذهنی پیش از سخن گفتن توجه نکرده اند و در نتیجه نوشته های آنان برای سیال ذهن چندان واقعی و پذیرفتنی نیست. در کنار این گروه، گروهی دیگر نیز آثاری در همین زمینه ارائه کرده اندکه کارآنان ارزشمندتر و نزدیک تر به تکنیک جریان سیال ذهن است، مانند: گوستا و فلوبر، هنری جیمز، ادوارد دوراردن و لارنس استرن.(داستان نويسي جريان سيال ذهن،حسين بيات)


 

زمينه هاي پيدايش داستان هاي جريان سيال ذهن در ايران:

در سير داستان نويسي ايران از اغاز قرن حاضر  تا به امروز،تعدادي از نويسندگان،اگاهانه به خلق داستان هاي جريان سيال ذهن دست زده اند.با اين حال در بررسي زمينه هاي شكل گيري داستان هاي جريان سيال ذهن در ادبيات داستاني ايران،نيازي نيست كه همانند جستار مشابه در داستان نويسي غرب،عوامل گرايش به درون و روي اوردن نويسندگان به انعكاس محتويات ذهن شخصيت ها را جست و جو كنيم،زيرا اصولا" شكل گيري اين شيوه داستان نويسي در ايران در بطن گرايش گسترده تري به نام مدرنيسم قرار مي گيرد كه خلق اثار ذهني تنها يكي از نمود هاي ان است.اين جريان،بيش از انكه مانند غرب زاييده اوضاع و احوال خاص اجتماعي و فرهنگي و مطالعات روان شناختي و ادبي پيشينيان باشد،به نحو چشم گيري متاثر از همان نهضت فراگير و جهاني مدرنيسم است كه سراغاز و ريشه ي ان را بايد در خارج از مرز هاي ايران جست و جو  كرد.درست است كه در نتيجه ي اوضاع و احوالي كه در اوايل قرن چهاردهم هجري بر فضاي اجتماعي ايران حاكم بود،شباهت هاي بسياري ميان عرصه هاي فرهنگي ايران و جامعه ي غرب در بدو پيدايش نهضت مدرن مي توان يافت،اما اشنايي نويسندگان گسترده ي نويسندگان مطرح اين دوره  و در راس انان صادق هدايت با غرب و تاثير پذيري عميق انان از گرايش هاي ادبي و هنري مغرب زمين به حدي بود كه به اين نويسندگان خصلتي نيمه ايراني-نيمه اروپايي داده بود.در اين حالت و نحن ناثير ارتباط ايجاد شده ميان مطرح ترين نويسندگان ايراني اغاز قرن چهاردهم با دستاورد هاي جهاني مدرنيسم،رويكرد  انان به خلق اثار مدرن را بايد تا حدود زيادي نوعي تقليد از نويسندگان غربي دانست،نه نتيجه ي درك يك نياز دروني.


 

-ويژگي اثار جريان سيال ذهن

شیوه روایت:

نویسندگان مدرنیست بر این باورند که روایت واقعیت ها در داستان مساوی با تحمیل عناصر ناشناخته است که در اصل بار معنایی خاصی را حمل نمی کنند و ارزش ندارند.

در داستان، تجربه و بیان واقعیت ها دارای آغاز و پایان و نقطه اوج نیستند این ما هستیم که برای آن آغاز و پایان و نقطه اوج مشخص می کنیم. بدین ترتیب (( تلاش برای توصیف واقعیت از راه نقل داستانی ، منسجم به معنای اخلال در تجربه هستی واقعی آن چنان که هست جلوه می کند.))(ژنه لويد.هستي در زمان،خويشتن ها و راويان در ادبيات فلسفه)

روایت داستان در دوران مدرن بر پایه این عقیده است که باور به جهان را درهم بشکند. راوی در داستان های مدرن بر این باور است که ما انسان ها بیهوده آفریده شده ایم و تنها به قضاوت های خودش بها می دهد و فرصت ایفای نقش را به بقیه نمی دهد.

با وجود پسرفت شیوه های قدیمی روایت در دوران مدرن مفهوم روایت در جوامع فکری گوناگون مورد توجه واقع شده است. در این حوزه های فکری (( به روایت، اغلب به عنوان ابزاری شناختی برای درک جریان تجربه نگریسته می شود))(داستان نويسي جريان سيال ذهن،حسين بيات)

داستان های حاوی جریان سیال ذهن که در آنها نویسنده، دیدی مدرن نسبت به روایت دارد، نمونه بارز شیوه ای هستند که در آنها به واقع از بیان داستانی منسجم و منعکس کردن واقعیت و تجربه ای قطعی و مورد تایید همه، پرهیز می شود. در این داستان نویسنده سعی می کند با منسجم کردن نقطه اصلی روایت در ذهن شخصیت ها تحت عنوان واکنش گران اولیه داستان روایت را واقعی قرار می دهد که مخاطبان، از طریق تفسیر داستان خود را در آن حال شخصیت بیابند و سپس نویسنده خود را از صحنه کنار می کشد. در واقع در این متون افق های درک بسیار باز است و عدم انسجام ظاهری در آنها دیده می شود در این حال همگی از نامیدن نویسنده به عنوان مفسر و توضیح دهنده متن خودداری می کنند و در عین حال خواننده را به عنوان واکنش گری که تطبیقات ذهنی خودش را با ویژگی ها و حوادثی که برای شخصیت اتفاق می افتد یکی می کند به داستان راه می دهد. مهم ترین ویژگی داستان های سیال ذهن تفاوت در روایت در این نوع داستان ها و متون دیگر است. نویسندگان دریافته اند که استفاده از شیوه های سنتی روایت برای بیان ذهنیات شخصیت و دخالت مخاطب در تجربیات وی کار درستی نیست بلکه از شیوه های دیگر مثل تک گویی درونی مستقیم و غیرمستقیم، دیدگاه دانای کل و حدیث نفس استفاده کرد.

 

زمان:

داستان های سیال ذهن به دلیل اهمیتی که به مقوله زمان می دهند گاه داستان های زمان نامیده می شوند. در این گونه متن ها زمان حال و آینده از داستان حذف می شود تا بتوان حال را درک کرد. ترتیب و توالی جای خود را به هجوم خاطرات از هم گسیخته می دهد که از ذهن شخصیت های داستان برمی آید. نویسندگانف برای بیان دقیق ذهنیات فرد از شگردهایی استفاده می کند. مانند بازگشت ناگهانی به گذشته، تغییر روایت در گذشته و حال و آینده، روایت مدتی طولانی از قدیم از دریچه محدود زمان حال، جابه جایی نقطه اصلی روایت داستان بیان لایه های مختلف ذهن، استفاده از تداعی های مکرر که گذشته و حال را درهم می آمیزند استفاده از رمان های نابه جای افعال و ...

چنين رويكردي در داستان نويسي البته خود متاثر از ديدگاه هاي روان شناختي و فلسفي و نيز ناشي از اهميت يافتن مفهوم زمان در نتيجه ي شرايط خاص قرن گذشته است.

زمان هدف اصلي داستان هاي جريان سيال ذهن است،اما نويسندگان مختلف هريك به شيوه ي خاصي به مفهوم زمان پرداخته اند،چنان كه گاهي مي توان تلقي هاي متفاوت و حتي متفاوتي در ميان رويداد ها يافت.

زمان بيروني و زمان دروني:

شخصيت داستان هاي سيال ذهن،از يك سو با زمان بيروني يعني همان تصور متعارف انسان از زمان به منزله ي سلسله تقسيمات منظم به دقايق و ثانيه ها سر و كار دارد كه خواه نا خواه بر حركات و اميال او حاكم است،و از سوي ديگر در سطوح عميق تر ذهنش كه كانون روايت داستان نيز در ان قرار دارد،با زمان واقعي رو به روست كه براي انسان اهميت بيشتري دارد،يعني زمان يه ان شكلي كه انسان به وقت تعمق در كليت ضمير هشيار خود از ان اگاه است و حافظه ناب كه نيرويي است شهودي كه به ياري ان به اين تعمق قادر مي شود.

تقابل ميان اين دو نوع زمان،يعني زمان بيروني و دروني در داستان هاي جريان سيال ذهن،اهميتي كليدي دارد.منتقدان براي تفكيك اين دو نوع زمان از يكديگر از اصطلاحات كليدي ديگري همچون زمان مكانيكي و زمان عاطفي،زمان ساعت و زمان ذهن و... نيز استفاده كرده اند. ساعت،گذشت  زمان را به طور منظم و مداوم مي سنجد ولي ذهن گاه يك ساعت را به درازاي يك روز مي نماياند و يك روز را به طول يك ساعت،همچنين در ذهن،گذشته و حال را در هم مي اميزد.

 

 

زبان:

در داستان های سیال ذهن زبان از نظم و منطق قبل قبولی برخوردار نیست. کلمه ها و دستورها به شیوه ای درهم، غیر منسجم، بدون مخاطب و بی ارتباط دیده می شوند اما نویسنده باید طوری داستان را بنویسد که برای خواننده قابل فهم باشد بنابراین نباید به ویژگی های بیان شده خیلی بها بدهد. برای بیان ذهنیات شخصیت ترهندهای متنوعی به کار می روند. مهم ترین ویژگی این آثار را می توان شعرگونگی و بهره گیری از عناصر شعری دانست مثل ابهام، مجاز، استعاره، جناس و ...

هدف نویسندگان از استفاده از این آرایه ها تنها نزدیک کردن زبان ذهن به زبان نوشتار است. برخی دیگر از این ترفندها عبارتند از: عدم رعایت قواعد دستوری، بازی های زبانی با استفاده از تکرار آواها و معناها، عدم نشانه گذاری دقیق متن، ابداع افعال جدید برای القای مفاهیم و معانی ذهن و ... از طرفی هم بهره گیری هر چه بیشتر از این ویژگی خواننده را بیشتر دچار سردرگمی و ابهام می کند و فرد ذهنیت شخصیت را یا درک نمی کند و یا برداشت نادرستی می کند. میزان استفاده از این ترفندها در نوشته های گوناگون متفاوت است.(همان)

ابهام:

يكي از مهم ترين ويژگي هاي داستان هاي جريان سيال ذهن،ابهام ان ها در مقايسه با داستان هاي ديگر است.اين ابهام تا حدود زيادي ناشي از خصوصيت فرايند هاي ذهني در مرحله ي پيش از گفتار است كه در ان خواننده مستقيما" با محتويات ذهن روبه رو مي شود و نويسنده نيز

نمي تواند به توضيح و تفسير انديشه هاي شخصيت ها بپردازد.از انجا كه نويسنده محتويات ظاهرا" اشفته و بدون انسجام و كبهم ذهن را در قالب زبان عرضه مي كند،ابهام خواه ناخواه به عرصه ي زبان راه مي يابد و باعث مي شود خواننده در اين اثار با اشارات و معاني مبهم و تعيين نشده،جملات ناقص،كلمات دو يا چند پهلو و نشانه گذاري غير عادي يا فقدان نشانه گذاري رو به رو شود.

ابهام داستان هاي جريان سيال ذهن اغلب ناشي از تلاش نويسنده براي نزديك كردن زبان به ساز و كارهاي ذهني است.

يكي ديگر از علل ابهام در داستان هاي جريان سيال ذهن،از فرايند ها و روند هاي ذهني اي سرچشمه مي گيرد  كه نويسنده ان ها را تا جاي ممكن شبيه به اصل يا با الگو گيري از ذهنيات خود بازسازي مي كند..

گاهي ابهام داستان  ناشي از اشفتگي ذهني شخصيت هاي داستان است.در  بسياري از اين داستان ها شخصيتي كه ذهن او دستمايه ي روايت داستان قرار گرفته است،به دلايل مختلفي از جمله روايت ذهنيات مربوط به عالم رويا،عقب ماندگي ذهني،روايت لحظه هاي بين خواب و بيداري،فشار رواني بر ذهن شخصيت و ...در حالت طبيعي و عادي قرار ندارند.

 

خواننده و داستان هاي جريان سيال ذهن:

سير تحول رمان از قرن نوزدهم به بيستم به ويژه در رمان هاي جريان سيال ذهن با جدا شدن نويسنده از راوي و كم شدن نقش او و در اخر حذف تدريجي نويسنده از داستان مشخص مي شود.در اين داستان ها،ذهنيات شخصيت ها نقش راوي را به عهده مي گيرند و نويسنده گاهي درباره ي افكار و احساسات شخصيت ها اطلاعاتي به خواننده نمي دهد..زماني كه نويسنده  شخصيتي را كه قرار است داستان در ذهن او جريان يابد انتخاب كرد،خود را به نوعي از شخصيت داستانش جدا مي سازد.

«اگر پيش از اين خواننده از نويسنده مي خواست داستاني برايش نقل كند كه او را بر زمين ميخكوب كند و چشمانش را بر سطح كتاب بدوزد،اينك نويسنده است كه از خواننده مي خواهد به درون ذهن شخصيت ها رخنه كند و پاره هاي داستان را به هم ارتباط دهد و انگاره اي را كه نويسنده پرداخته است به شيوه ي خود تجربه كند»(له اون ايدل)

كنار رفتن نويسنده ي داناي مطلقي كهپيش از اين به طور غير مستقيم در روايت داستان دخالت مي كرد و همه چيز را درباره ي شخصيت هايش مي دانست و جايگزين شدن خواننده به جاي او براي ايجاد ارتباط ميان اجزاي پراكنده ي داستان،موجب تغيير مهمي در داستان گرديده است.بدين معنا كه خواننده  با استفاده از حافظه ي شخصيت ها با گذشته ي ان ها ارتباط برقرار مي كند و با كنار هم گذاشتن بخش هايي از ذهن شخصيت كه براي او اهميت دارند به داستان شكل مي دهد.بدين ترتيب،خواننده با هدف كشف شكلي از نظم پا به عرصه داستان مي گذارد و با نشستن بر جاي مؤلف و سهيم شدن در تجربيات به دنبال ان است كه از اثر همان چيزي را بسازد كه نويسنده همه ي همه ي هوش و مهارت خود را براي پرهيز از ان به كار برده است.

دشواري خواندن رمان هاي سيال ذهن به ويژه براي كساني كه فقط به فنون قديمي تر رمان نويسي عادت دارند،ناشي از جا به جايي همين نويسنده و خواننده است.در اين داستان ها هيچ مدخلي تعبيه نشده است كه خواننده بتواند با كسب اطلاعات اوليه لازم به رمان راه يابد،بلكه چنين اطلاعاتي،همزمان با پيشرفت وقايع  رمان،از ذهن شخصيت ها و از خلال واكنش ذهني انان به زمان حال،همراه با پژواك هاي زمان گذشته،به دست مي ايد.هيچ سرنخي در دست خواننده نيست تا از چند و چون همه چيز سر دراورد ،زيرا اگر نويسنده چنين سرنخ خايي در داستان بگنجاند،بي واسطه بودن برداشت خواننده نقض مي شود.


 

تک گویی:

تک گویی: صحبت یک نفره ای که ممکن است مخاطب داشته باشد یا نداشته باشد. این مخاطب ممکن است خواننده باشد. یعنی نویسنده، خواننده را مستقیم مورد خطاب قرار داده باشد.(در مورد اتفاق و یا موضوع با وی صحبت کند.)

تک گویی ممکن است پارهای از متن نمایشنامه یا داستان و یا حتی کل آن باشد.

انواع تک گویی: تک گویی درونی- حدیث نفس- تک گویی نمایشی

جریان سیال ذهن به کل آگاهی و واکنش عاطفی-روانی فرد گفته می شود که از پایین ترین سطح کاملا مجزای تفکر منطقی است، می انجامد.

تک گویی چندین حالت دارد. حالت اول: فرد به اطراف واکنش نشان می دهد(یعنی فرد با نگاه کردن به اشی و ... ، راجع به آن ، چیزهایی در ذهنش میگذرد.)

حالت دوم: فرد با نگاه کردن به اطراف، یاد گذشته می افتد و در ذهن، آنرا مرور میکند. مانند شازده احتجاب

حالت سوم: در ذهن فرد یکسری چیزهایی میگذرد که ربطی به دو حالت قبل ندارد.)عناصر داستان،جمال مير صادقي،410)


 

تك گويي دروني:

یکی از شیوه های ارائه جریان سیال ذهن است و در واقع تک گویی درونی همانند صحبت بچه ها با خودشان، در حین بازی است. همانطور که آنها با خودشان صحبت میکنند و از کسی انتظار ندارند که آنرا بشنود و مورد خطاب قرار گیرد و حتی به آنها جواب دهد یا حتی مثل پیرها که افکار خود را به زبان می آورند. اما شیوه ی تک گویی درونی بر خلاف  پیرها و بچه ها، صحبت ها به زبان نمی آید، بلکه در ذهن شخصیت یا شخصیت های داستان جاری است.(عناصر داستان،جمال مير صادقي،411)

حدیث نفس یا خود گویی:

 خود گویی یا حرف زدن با خود، آن است که شخصیت (داستان) افکار و مقاصد خود را به زبان می آورد تا خواننده یا تماشاچی از مقاصد و نیات او باخبر شوند. همچنین اطلاعاتی در مورد شخصیت نمایشنامه و یا داستان  و خصوصیت های روانی به خواننده یا تماشاگر داده می شود. کاربرد حدیث نفس بیشتر در نمایشنامه است و یکی از روش های استفاده از جریان سیال ذهن است مثل  بخش سوم رمان "خشم و هیاهو" اثر فاکنر

تفاوت حدیث نفس با تک گویی درونی آن است که در حدیث نفس فرد بلند بلند حرف میزند و مخاطبی دارد در حالیکه در تک گویی درونی گفته ها ی فرد در ذهن او میگذرد.

فرق حدیث نفس با تک گویی نمایشی آن است که در تک گویی نمایشی شخصیت داستان برای گفته های خود مخاطبی دارد ولی در حدیث نفس ، شخصیت از وجود و حضور دیگران غافل و بی خبر است .

حدیث نفس بخشی از اثر است، در حالیکه تک گویی نمایشی می تواند همه اثر را به خود اختصاص دهد.( همان،417)

تک گویی نمایشی:

 نوعی از تک گویی است که در بعضی از داستان های کوتاه و رمانهای امروزی از آن استفاده میکنند. اختلاف تک گویی نمایشی و تک گویی درونی در این است که در تک گویی نمایشی کسی مورد خطاب (مخاطب) قرار می گیرد ولی در تک گویی درونی، مخاطبی وجود ندارد و خواننده به صورت غیر مستقیم متوجه آن اتفاق میشود  . در تک گویی نمایشی انگار کسی بلند بلند  با کس دیگری حرف میزند و دلیل خاصی برای گفتن موضوع خاصی به مخاطب خاصی دارد، این مخاطب در خود داستان است. همچنین خواننده از صحبت های راوی داستان میتواند بفهمد که او در کجا است، چه کسی را مورد خطاب قرار میدهد، در چه زمانی است و...(همان،414)

 

 

 


 

-بررسي كتاب خشم و هياهو و شازده احتجاب

خلاصه خشم و هیاهو:

فاکنر، خشم و هیاهو را به صورت داستانی بدون طرح شروع می کند، بر پایه تصویرش از کودکان خانواده ای در روز مراسم تدفین مادربزرگشان یا برپایه تصویر ذهنی از خِشتک گل آلود دخترکی که بالای درخت گلابی رفته بوده و از آنجا از میان پنجره مراسم تدفین مادربزرگش را می توانسته ببیند و ماوقایع را برای برادرانش، که پایین درخت ایستاده اند بگوید. وقتی فاکنر توضیح می دهد که این کودکان که بوده اند و چه می کرده اند و چگونه شلوار دخترک گل آلود شده بود متوجه می شود که همه این ها را نمی توان در داستان کوتاهی آورد این است که بنا می کند به نقل داستان از دید کودک ابله خانواده. چون فکر می کند که گفتن داستان از دید کسی که تنها به چگونگی وقوع ماجرا آگاه است و از چند و چون آن خبر ندارد موثرتر است ولی احساس که تمام داستان را نگفته است. سعی می کند که داستان را بگوید اما این بار از دید بردار دوم. باز می بیند که تمام داستان را نگفته و برای بار سوم داستان را از نگاه بردار سوم توضیح می دهد. باز می بیند که تمام داستان را نقل نکرده است و این راوی دانای کل می شود. وی 15 سال بعد هم ضمیمه ای به کتاب می افزاید که شرح حال شخصیتهای اصلی داستان را می گوید.

اسم دخترک کندی است ( کدی) و نام سه برادرش، موری (بنجامین یا بنجی)، کونتین رجیسن است که فرزند آقا و خانم کامپسن اند. نام مادربزرگشان هم دومادی است.البته فاکر ذکر نمی کند که دومادی از خانواده آقا یا خانم کامپسن است. در سه بخش نخست داستان تراژدیک کدی و تاثیر آن بر بردارانش از طریق ذهن آنها شروع می شود و در بخش آخر داستان نیز داستان دیسی گفته می شود. یادآوری های بنجی در بخش نخست کتاب در روز هفتم آوریل 1928 جزئیات اساسی دوران کودکی و بلوغ فرزندان خانواده را بیان می کند. ذهن کونتین در بخش سوم خهم جیسن تنها یک حادثه را بیش از مراسم تدفین آقای کامپسون در 1912 به یاد می آورد.


 

شيوه روايت در خشم و هياهو

در بخش نخست :

بخش نخست از ذهن بنجی ابله نقل می شود. بنجی لال است و احساس خود را تنها با زنجوره کردن و نالیدن بیان می کند. فعالیت های ذهنی اش محدود به خاطره است. واکنشی شدید به تحریکات شنوایی و بویایی دارد. آمدن شب را می شنود، صدای باران و آتش و پشت بام را می شنود، خواهرش بوی درخت می دهد، چون ابلهی بیش نیست از داوری کردن عاجز است و رابطه میان رویدادها و علت و معلول را نمی تواند درک کند. حس زمانی هم ندارد و به همین دلیل است که تفاوتی میان گذشته و حال قائل نیست و نیز رویداد گذشته برایش به اندازه ای رویداد حال واقعی است.

دنیای بنجی 3 مرحله دارد: مرحله نخست، دنیای کودکی ، از 3 تا 13 سالگی – مرحله دوم: دنیای بلوغش است که خود نیز دو مرحله دارد. 13 سالگی تا زمان شوهر کردن کدی و 1910 تا زمان حال. یعنی 1928 . در مرحله نخست دنیایش دنیای نظم است و به رغم از دست دادن مادر بزرگ و تغییر نامش از موری به بنجامین، خواهرش کدی این نظم را نگه می دارد. با شروع مرحله دوم دگرگونی هایی در دنیای بنجمی روی می دهد، چون 13 ساله شده است. رختخوابش از رخت خواب کدی جدا می شود. کدی عطر می زند و با پسرها بیرون می رود. به طور کلی، معصومیت های دوران کودکی از بین می رود. اما باز هم کدی هست. در مرحله سوم دنیای بنجی کاملا از هم گسیخته می شود. کدی بکارتش را از دست می دهد، سپس او را به دست شوهر مصلحتی می سپارند و دیگر خبری از او نمی شود. بلافاصله بعد از عروسی کدی، کونتین دست به خودکشی می زند و بعد هم پدر خانواده می میرد.

فاکنر این سه مرحله را به 3 شیوه گوناگون بیان می کند. در مرحله نخست شیوه روایت همان شیوه معمول است که روانی منطقی و منظم دارد. در مرحله دوم شیوه روایت نیمه منظم و نیمه آشفته می شود و در مرحله سوم دیگر کاملا آشفته می شود.

هم چنین فاکنر در بخش بنجی از شیوه معمول جریان سیال ذهن استفاده نمی کند. چنین است که گذشتن از یک اندیشه به اندیشه ای دیگر با آوردن تصاویر، اشارات ، خاطرات و ... صورت می پذیرد. اما ذهن بنجی همانطور که گفته شد از تداعی عاجز است بنابراین تصاویر و نمادها را قادر نیست که پیوند دهد. فاکنر هم برای نمایش گذارهای ذهن بنجی از ویژگی های عینی و حسی استفاده می کند. از قبیل صداها و حرکات یا دیدن یک شیء و ... .

شیوه روایت در بخش دوم:

بخش دوم از زبان کونتین نقل می شود. برخلاف بنجی کونتین حس زمانی شدیدتری دارد و مرتب به داوری می پردازد و برای تمام رویدادها علت و معلول می یابد. ذهن او پر است از تصاویر و حرکات و اشارات و ... چون هوشمند است. ذهن او به سرعت از یک مسئله به مسئله ای دیگر می پرد. چون دهنش مانند کابوسی آزارش می دهد، تمام خاطرات و اشاره ها و تداعی ها به ذهن آزاردهنده اش مربوط می شود. صبح روز دوم ماه ژوئن 1990 هنگامی که از خراب بیدار می شود. بیماری روانی او به اوج انفجار رسیده حس می کند که امروز آخرین روز زندگی اوست. او تصمیم خود را گرفته و با پایان یافتن روز خودکشی می کند.

افکار و یادها و تداعی های کونتین از بس درهم آمیخته است که گاهی در چندین صفحه جملات بدون نقطه گذاری از پس هم می آیند. چه بسا گاهی پیش می آید که کونتین جمله را نیمه تمام بگذارد و ذهنش به خاطره ای دیگر می رود و با ذهنش به سراغ آن جمله نیمه تمام می رود و دوباره این روند تکرار می شود.

علاوه بر این ذهن کونتین بیشتر از ذهن بنجی پرش دارد. بنجی هیچگاه جمله یا عبارتی را ناتمام نمی گذارد. اما کونتین صحنه های کلیدی و عبارتهایی را از تجربه های گذشته اش تکرار می کند.تمایل کونتین برای درهم آمیختن تجربه های گذشته را می توان در تجربه های واقعی زمان حال ، یعنی روز دوم ماه ژوئن 1990 دید.

شیوه روایت در بخش های سوم و چهارم:

بخش سوم از ذهن جیسن بیان می شود. برخلاف شیوه روایت بخش دوم که بسیار مردی بود در این بخش جیسن سعی دارد با مخاطب رابطه برقرار کند به این معنی که در این بخش زبان با هدف برقراری ارتباط استفاده می شود و از هرگونه بیان نمادین خالی است و گفتار جیسن نیز گفتاری است بسیار عامیانه ظاهرا جیسن شنونده یا شنوندگانی پنهانی را مخاطب قرار می دهد. یکی از هدف های او این است که این شنونده ها را با خود همراه کند. هدف دیگرش هم این است که خود را از خانواده کامپسن جدا کند و به جمع بپیوندد. به همین خاطر سعی می کند تا حد امکان گذشته ها را برای خودش تداعی نکند.


 

زمان در خشم و هیاهو:

سارتر در مقاله ای درباره آثار ویلیام فاکنر رویکرد شخصیت های خشم و هیاهو نسبت به زمان را در قالب استعاره ای تصویری شرح می دهد: دیدگاه این شخصیت های داستانی مانند دیدگاه سامری است که در یک ماشین در حال حرکت به پشت سر نظر دارد و شاهد دور شدن سریع مناظر کنار جاده است. از این دیدگاه آینده در زوایه دید او جایی ندارد. رمان حال کدرتر و مخدوش تر از آن است که دیده شود و فقط گذشته را به خوبی می بیند که به سرعت  از نگاه خیره و پر وسواس او دور می شود.

قهرمان های فاکنر حتی آینده را نیز مانند امری محتوم در گذشته می بیند. کونتین، یکی از سه برادری که داستان از ذهن آنان روایت می شود، قد خودکشی دارد. اما خودکشی او یک اقدام نیست بلکه سرنوشتی محتوم است چون جنبه ممکنش را از دست می دهد و دیگر در آینده روی نمی دهد برخی حذف زمان آینده را از خشم و هیاهو متاثر از ناامیدی فاکنر و احساس پوچی او می دانند و می نویسند: « انسانِ فاکنر را، این موجود محروم از امکانات آینده را که فقط از طریق آنچه بود تبیین می شود، شما درخود نمی یابید. همه چیزهایی که ما را احاطه کرده اند آنی ترین و متراکم ترین کیفیت خود را در آینده گسترده اند. انسان ماحصل آنچه دارد نیست بلکه مجموع آن چیزهایی است که هنوز ندارد، که ممکن است داشته باشد. اگربدین گونه در آینده فرورویم، از خشونت بی شکل زمان حال کاسته می شود.»

این توصیف در مورد دیدگاه کونتین صدق می کند اما در مورد شخصیت های دیگر مصداق ندارد فاکنر در خشم و هیاهو دیدگاه های مختلفی نسبت به زمان دارد. برادران کامپسن، بنجی، کونتین و جیسن هر یک تصویری معیوب از زمان دارند. بنجی در حال حاضر کاملا بی زمان است. در ذهن عقب مانده او گذشته و حال کاملا درهم آمیخته اند و رویدادها فقط از طریق برخی تداعی های اتفاقی با هم ارتباط دارند. او حتی هیچ گاه علت و معلول را در ارتباط زمان آگاهانه به هم پیوند نمی دهد. دستش را می لرزاند، همین قدر می گزید: دستم را جایی گذاشتم که در آن آت بود... دستی به عقب کشیده شد و آن را توی دهانم گذاشتم. برای بنجی، که همه چیز با کیفیت نمایشی بر او جلوه می کند جابجایی ترتیب زمانی یکی از کارکردهای طبیعی ذهن است این جابجایی از فقدان حس زمانی نشات گرفته است که حتی او را به سوی تعبیرهای طنزآمیز وا می دارد.

برخلاف بنجی، کونتین وسواس جنون آمیزی در مورد زمان دارد. دغدغه او برای گذشته در واقع به منزله انکار آینده است و این دغدغه به این حس ختم ی شود که آینده ای وجود ندارد. به عبارتی او می خواهد از زمان بگریزد و خود را در گذشته ای محبوس کند که از آن پس پیشرفت ئو تحولی درکار نباشد.

خواسته کونتین برای گریزاز زمان به شکل های مختلف از جمله اصرار وسواس گونه وی برای اجتناب از نگاه کردن به ساعت های دیواری با مچاله کردن عقربه های ساعت منتقل می شود. از نظر او زمان جلال آور است و باید کشته شود.

جیسن به شکل دیگری تحت تاثیر زمان قرار دارد. او زمان را نادیده نمی گیرد بلکه می خواهد به گونه ای به آن برسد. در طول بخش مربوط به جیسن همواره او را می بینیم که با ساعت و زمان  مسابقه گذاشته و همیشه هم دیرش شده است. وسوسه دائمی جیسن نسبت به زمان با آنکه از وسوسه  ذهن کونتین کمتر است باز هم او را وامی دارد تا تمام روز از جایی به جای دیگر بشتابد ولی هیچگاه به موقع به جایی نمی رسد، او می کوشد تا زمان را هم مانند پول به زور احتکار کند. اما این تمایل برای اندوختن وقت نتیجه عکس می دهد.

فقط در قسمت چهارم خشم و هیاهو یعنی در بخش مربوط به ؟؟ است که با مفهوم درست و معقول زمان روبه رو هستیم. ؟؟ نه مثل جیسن و کونتین کابوس زمان را در نظر می گیرد و هم جنبه انتزاعی آن را هم زمان را به صورت چیزی ملموس و قابل استفاده در نظر می گیرد و هم از توالی پیوسته زمان درک درستی دارد.

توانایی او در درک ساعت فقط جنبه ای از توانایی او را در درک درست گذشته، حال و آینده نشان می دهد و برای او زمان گذشته، حال و آینده اسارت آور نیست.


 

خلاصه شازده احتجاب:

 

شازده احتجاب مردي است به همين اسم كه بي وارث واخرين بازمانده ي خانواده اي اشرافي است.او كه اخرين شب زندگي خود را مي گذراند،در اتاقش روي صندلي راحتي خود ارام نشسته،سر را ميان دو دستش گرفته و سرفه مي كند و تاريخ زندگي خانواده اش را از 4نسل به اين طرف در ذهنش مرور مي كند.در اخر با طلوع صبح جارچي مرگ خانواده يعني مراد در ذهنش مي ايد و خبر مرگ او را هم اعلام مي كند.

شازده احتجاب،اسم اصلي اش خسروست.پسر سرهنگ احتجاب،نوه ي شازده ي بزرگ و نبيره ي جد كبير است.جد كبير كه داشتن بواسير و انسان كشي و صيغه و مصادره ي اموال مردم از خصوصيات اوست،در سيزده سالگي حاكم كل ولايت است و براي سرگرمي،گنجشك ها را از لانه بيرون مي كشد و با قلم تراش چشمانشان را كور مي كند تا بفهمد تا كجا مي توانند پرواز كنند.شازده ي بزرگ در ادامه ي راه حكومت،علاوه بر كشتن مادرش برادر و فرزندان برادر را نيز مي كشد و در چاه مي اندازدوپسر شازده ي بزرگ با عوض شدن اوضاع به نوكري دولت وقت در مي ايد و سرهنگ مي شود.اما خود شازده  احتجاب از اين ويژگي ها چيزي به ارث نبرده است.

فخر النسا دختر عمه ي شازده است.پسرش معتمد ميرزا كه از اركان دستگاه حكومتي پدر بزرگ است در سال قحطي به احتكار ارزاق مردم اعتراض مي كند و به همين جرم او را زنداني و اموالش را مصادره مي كنند و طلاق زنش را از او مي گيرند.بعد از چند وقت هنگامي كه از زندان ازاد مي شود دختر خود،فخرالنسا را از خانواده ي پدر بزرگ مي گيرد و فخرالنسا در خانه ي او بزرگ مي شود.فخرالنسا وقتي زن شازده احتجاب مي شود،فخري،مستخدمشان را كه از پدر به او ارث رسيده به خانه ي شازده مي برد كه شازده با او روابط نا مشروع برقرار كرده و پس از مرگ فخر النسا او را جانشين وي مي سازد.


 

شیوه روایت در شازده احتجاب:

در شازده احتجاب شیوه ی روایت داستان دیدگاه دانای کل معطوف به ذهن شخصیت است، اما گلشیری در بطن این شیوه از دیگر تکنیک های روایت داستان های جریان سیال ذهن از جمله حدیث نفس و تک گویی درونی مستقیم و غیر مستقیم نیز استفاده کرده است.

لذا برای فهم بیشتر کتاب را به 4 بخش تقسیم بندی کرده ایم.

بخش اول ← صفحات 7 -60

شازده می خواهد از طریق پرداختن  به اشیا و عناصر مرتبط با گذشته ی خاندانش از جمله عکسها،ساعتها،کلاه خود و... خود را بشناسد. این بخش به طور کلی از دیدگاه دانای کل روایت میشود، اما در لا به لای آن از حدیث نفس  و در موارد معدودی از تک گویی درونی مستقیم هم استفاده شده است. این بخش از 14 صحنه ی اصلی تشکیل شده است که در بیشتر آنها ذهن شازده با نگاه کردن به عکسهای یکی از در گذشتگان خاندان، به یاد رخدادی در زمان گذشته می افتد و سپس این رخداد با دخالت راوی دانای کل و تک گویی درونی یا حدیث نفس شازده روایت می شود. از سوی دیگر، وضعیت روحی و ذهنی شازده در شب آخر زندگی اش به گونه ای است

که تخیل او حالتی غیر عادی دارد و تصاویر درون قاب عکس ها به راحتی در نظر و جان می گیرد و وارد اتاق می شوند و بخشی از گذشته ی را که مربوط به آنهاست، دوباره بازی میکنند. در لابه لای این صحنه های اصلی نیز صحنه های فرعی فراوانی به طور پراکنده قرار گرفته اند که تشخیص آنها برای خواند مستلزم چند بار خواندن رمان است.

بخش دوم ← صفحات 60-85

در این بخش شازده قصد دارد از طریق فخری مسخ شده به صورت فخرالنسا خود را بشناسد. شیوه ی روایت، دیدگاه دانای کل است که در لابه لای آن  گلشیری سعی کرده است از دو شیوه ی تک گویی درونی مستقیم و غیر مستقیم نیز استفاده کند، اما در این جا تک گویی ها نه مربوط به ذهن شازده، که از آن فخری در قالب فخر النسا است. ذهنیات فخری در این بخش از رمان،

به خاطرات مختلفی معطوف می شود که بیرون کردن حیدر علی باغبان (پدر فخری) و زن و دو بچه اش، کتاب سوزی شازده، بخشی از مطالب کتاب خاطرات جد کبیر درباره ی سر بریدن کودکی که مادرش او را فقط  برای تنبیه پیش جد کبیر آورده است و... از مهم ترین این خاطرات است.

بخش سوم ← صفحات85-116

در بخش سوم شازده می خواهد این بار از طریق فخرالنسا خود را بشناسد. بیشترین حجم مطالب این بخش به شیوه ی تک گویی درونی و از زاویه ی دید شازده نقل شده است و تنها در چند مورد راوی دانای کل هم به صحنه می آید و حالات ظاهری شازده را در یک یا دو جمله توصیف می کند و کنار میرود. در تک گویی درونی شازده صحنه های مختلفی به ذهن او احضار می شوند که مهم ترین آنها بدین قرارند: کتاب خواندن فخرالنسا نشسته بر روی صندلی راحتی، خاطرات کودکی فخرالنسا، که طلاق گرفتن مادرش نیره خاتون از پدرش معتمد میرزا و زندانی شدن معتمد میرزا، فرار کردن فخرالنسا به پایتخت، کتاب خواندن فخرالنسا برای پدرش و مرگ پدرش را شامل می شود، برخورد شازده و فخرالنسا در زمانی که فخرالنسا به سن بلوغ رسیده و گفت و گوی میان آن دو، خاطره ی بازی کردن منیره خاتون با شازده در کودکی و داغ کردن منیره خاتون، رفتن شازده و فخرالنسا در نوجوانی به دالان سبزی در میان درخت ها و دیدن ستون گچی که بعد خواننده در می یابد خفیه نویس صدر اعظم پدر بزرگ بوده که او را روی بلندی گچ اندود کرده اند، رفتن فخرالنسا و شازده به اتاقی که در آن پدر شازده در حال تریاک کشیدن است، عروسی شازده و فخرالنسا، تخیلات شازده درباره ی نشستن بر روی تخت مرصع و صدور حکم گردن زدن محکوم، فروش خانه ی پدری و خرید خانه ی چهار اتاقه و سرانجام، روزهای  آخر عمر فخرالنسا.

بخش چهارم ← صفحات 116-118

بخش چهارم از دیدگاه دانای کل روایت شد است و در آن، نخست، مجلس ختم فخرالنسا توصیف میشود. سپس بار دیگر صدای صندلی چرخدار مراد به گوش می رسد و مراد در ذهن شازده حاضر می شود و خبر مرگش را به او می دهد. در لحظات آخر زندگی شازده، تصویری از جسد فخرالنسا در حالی که پارچه ای سفید رویش انداخته شده و خون از دهانش به پارچه نشت میکند، به ذهن شازده می آید و خون دهان کنار لب شازده را نیز تر می کند و سپس در تصویری نمادین، شازده از پله هایی نمور و بی انتها که به سردابه ی زمهریر و سرزمین مرگ میرسد، پایین میرود.

گلشیری در این رمان، گاهی برای ایجاد مشابهت میان تک گویی های  درونی با فرایندهای ذهنی، از برخی علایم سجاوندی مانند ویرگول و نقطه چین استفاده کرده است، اما میزان بهره گیری او از این امکانات زبانی در مقایسه با آثار برجسته ای مثل" خشم و هیاهو"و "اولیس"،بسیار اندک و محدود است. گلشیری می توانست با استفاده از حروف کج ودیگر امکانات حروف چاپی و حتی گاهی با پرهیز از نشانه گذاری تک گویی ها، خواننده را برای تشخیص تغییرات روایت نیز راهنمایی کند.


 

زمان در شازده احتجاب:

 در رمان شازده احتجاب، تقابل میان زمان عینی و زمان ذهنی در شکل گیری ساختار داستان نقش اساسی دارد. زمان تقویمی داستان، محدود به ساعاتی از زمان حال-از شب تا صبح- است، اما در خلال این زمان کوتاه، خلاها و حفره های بیشمار ذهن شازده هر یک دریچه ای به گستره ی زمان ذهنی می گشایند و از این طریق، تاریخ مفصل چهار نسل از یک خاندان در ذهن او بازآفرینی میشود. از همین رو در این داستان، همچون بسیاری از آثاری که به تقابل زمان ذهنی و عینی پرداخته اند، ساعات به عنوان شیئی نمادین، حضوری جدی دارد. شازده احتجاب که با گریز از زمان تقویمی می خواهد به خاطراتش در زمان ذهنی پناه ببرد، از هرآنچه گذر زمان عینی را به یادش آورد، میگریزد و به همین دلیل است که وقتی فخرالنسا ساعت های جد کبیر و پدر بزرگ و پدر را کوک می کند، شازده از صدای تیک تاک کلافه می شود.


 

دو داستان به شيوه ي سيال ذهن از محققان

داستان اول:

پدرم تازه از سركار برگشته بود.سفره را پهن كردم و دور ان نشستيم.همين كه اولين لقمه را خورديم خاله ام زنگ زد و پدرم تلفن را برداشت.او پشت تلفن مي گفت:عباس اقا،نمي دانم چرا حسين هنوز خانه نيامده،نيم ساعت پيش به او زنگ زدم گفت ده دقيقه ديگر  مي رسد خانه...اما الان يك ساعت گذشته و هنوز نيامده...

 پدرم چهره اش درهم رفت.حتما" خاله پشت تلفن گريه كرده است.

به حق شرف لا اله الا الله...لا اله الا الله...

جيغ مي زد و مي گفت:نبرينش،تو را به خدا...حسن،بلند شو!بگو كه زنده ای!...

چقدر سحر گريه كرد.ان روز چقدر چاق شده بود:بابا!بابا!پاشو...ای خدا اين چه بلايي بود كه سرم اوردي؟واي...بدبخت شدم،ديديد؟...ديديد... بابام از دستم رفت؟...؟؟

مادرم گفت:چي شده عباس؟اتفاقي افتاده؟!اشرف چي پشت تلفن ميگه؟؟تو را به خدا بگو...!

پدرم گفت:هيس...باشه،باشه..پس بيست دقيقه ديگر به من زنگ بزنيد و خبرش را بديد.نگران نباشيد،توكلتون به خدا...خداحافظ.

اي واي عمو..خدايا نكنه...نكنه پدر من هم... .خدايا خواهش مي كنم... پدرم هم مثل عمو بيماریش خطرناكه...نه خدا!برادرش را بردي بس است؟؟ديگر پدرم را نبر...

-هركس عباس مرادي را هلال كرده دستش را ببرد بالا...

بابا،بابا...نه نه!خدا اون روز را نيار!...اه،بيچاره سحر!زن عمو...خدايا سحر چه كار كند؟زن عمو؟؟

مادر گفت:عباس چه شده؟جانم را به لبم رساندي!اشرف چی مي گفت؟

هيس...مي گه حسين هنوز به خانه نيامده،الان هم زنگ زده به موبايلش،يك اقايي گوشي را برداشته،گريه مي كرده،گفته شوهرتون حالش بد شده و اوردمش بيمارستان.حالا رسول رفته بیمارستان  تا ببيند چه اتفاقي افتاده؟؟

نكند مرده باشد؟..خاله ام!فاطمه!خدايا اين يكي را به خير بگذران...

به حق شرف لا اله الا الله...به حق شرف لا اله الا الله ...برادر جان!برادر...اي خدا...اين چه مصيبتي بود كه سرم اوردي؟؟زينب جان تو چه مي كشيدي در غم حسين؟؟!

از وقتي خاله ام به ما زنگ زده چهل دقيقه مي گذرد.مادرم مضطرب راه مي رود.پدرم موبايل را برمي دارد.به رسول زنگ مي زند.من ياد عمو مي افتم:الو..علي..اي واي..بد بخت شديم..باشه باشه...الان مي ايم...خدا حافظ...

مادرم گفت:چي شده؟

-حسن فوت كرده..

-اي واي!براي چي ؟؟

گفتم:بابا تو را به خدا تنها نرو...،يك وقت حين رانندگي حالت بد مي شود...

زن عمو حتما" الان در بيمارستان است.شايد هم...اي كاش پدرم مي گذاشت من هم با او بروم...

مادرم گفت:عباس،ارام برو!به خودت مسلط باش...

من گفتم:مامان نگذار بابا برود...تنهايي خطرناك است.

اخه چرا؟چرا بايد عمو..؟بيچاره سحر،محمدرضا...

پدرم منتظر است تا خاله تلفن را بردارد.بعد از چند دقيقه خاله گوشي را برمي دارد.حتما" دارد مي گويد حسين...نه شايد هم دارد مي خندد...!

مادرم گفت:عباس چي شده؟حسين اقا حالش چطور است؟

پدر: نه؟تو را به خدا راست مي گوييد؟اي واي...الان خودم را مي رسانم،خداحافظ.

تلفن را قطع كرد و گفت:حسين رفته تو كما

مادرم گفت اخه چرا؟؟

-توي تاكسي بوده،داشت مي امد خانه كه يكدفعه احساس سرما مي كنه...به راننده مي گه بخاريش را روشن كند،همين كه بخاري را روشن مي كند نمي دونم چطور مي شه كه يكدفعه مي ره تو كما...من رفتم...

من ياد عمويم افتادم.او هم رفته بود بهشت زهرا چهلم دوستش كه يكدفعه مي افتد زمين و ...

((بابا منو ببخش...مي خواستم وقتي كه مياي خونه ازت معذرت خواهي كنم..))محمدرضا حتما" از درون مي سوخته وقتي كه اينو گفته،بيچاره عموي من با اين پسر بي ادبش...

وای فردا امتحان عربی .راستي من فردا بايد برم مدرسه؟اي كاش يك جوري حسين اقا را بهانه مي كردم تا نرم...

-اگه گفتي من کی هستم؟؟

-بسه ديگه،كار دارم.

-نه، بگو  من کیم ؟

-فاطمه تويي؟...

-از كجا فهميدي؟؟

-از صدات!ان قدر ديروز جيغ زدي صدات حسابي گوش خراش شده!!حالا چرا اين قدر خوش حالي؟

-به خاطر اينكه ديروز يك خبر خوب بهم دادند!

-چه خبري؟

-حالا بذار بعدا" بهت ميگم...مي خوام حسابي سورپرايز بشي!

-تو رو خدا تو با اون صدات صحبت نكن!خيلي اذيتم مي كنه!

-تو چرا امروز اين قدر با همه دعوا مي كني؟؟...تازه مي خوام برات اواز هم بخونم!...اي...هاهاهاي...!!

-نه نه، ديگه بسه.اصلا اعصابتو ندارم.راحتم بذار...امروز روز خوبي نيست.

-نه  بابا! نفوس بد نزن؟اتفاقا" اين دیروز به من خيلي خوش گذشته ...به خصوص " با اين خبري كه شنيدم...!

-اه!خب بگو ديگه!چه خبريه كه همتون خبر داريد جز من؟؟

-ميگم حالا...فعلا" بشين عربيتو بخون كه زنگ بعد امتحان داريم

-فاطمه من خيلي مي ترسم،نكنه مثل دفعه ي قبل زير پانزده بشم...!

سارا مرادی!بيا اينجا ببينم!...اخه به اين هم ميگن برگه؟؟هم كثيفه هم پر از غلط!تو امتحان نمي دادي سنگين تر بود!...من نمي دونم تو چرا دل به درس نمي دي؟؟...بیا. این نمره ی درخشان ۱۵ رو بگیر،هفته ي بعدهم به مادرت بگو بياد مدرسه.اين جوري نمي شه ادامه داد.

خانم  امروز ما كلي امتحان داريم...نرسيدم درس شما رو بخونم...شرمنده.حالا لطفا"اين يكدفعه را ببخشيد.ديگه تكرار نمي شه

بسه ديگه،خواهشا" از اين به بعد بهانه اي غير از امتحان براي من پيدا كن.خسته شدم از اين بهانه هاي تكراري.نا سلامتي من خودم دوازده سال پشت اين ميز و نيمكت نشستم.اين بهانه ها را حفظم...برو...ظاهرا" تو درستبشو نیستی...همين كه گفتم.

-راستی مامانت امروز اومد مدرسه؟

-نه بابا...دیروز شوهر خاله ام رفت تو کما...مامان و بابام هم بیمارستان هستند...

ولی من می ترسم!...اگر این دفعه نمره ام بد شه سروکارم با مدیره.

-هه...مدیر این قدر بیکار نیست که به حرفهای  خانم فرهادی گوش بده....اصلا مگه تو درس نخوندی؟ پس  چرا مضطربی؟

-نه بابا...دیشب شوهر خاله ام بدجوری ذهنم را مشغول کرده بود......

راستی خبر خوبت چیه؟

- هه...هه...دیروز بچه ها گفتن که معلم عربی رفته کربلا و این هفته نمیاد... من هم از شدت خوشحالی شروع به آواز خواندن کردم.....!

-اه...! یعنی امروز امتحان نمگیره؟...پس   چرا به من گفتی که عربی بخونم؟....خیلی بدی....

مادرم نگران قدم  مي زند.يك لحظه گوشي را بر مي دارد ولي دوباره مي گذارد سرجايش.چند دفعه همين كار را مي كند تا اينكه بار پنجم تصميم خودش را مي گيرد و به محمد زنگ مي زند: الو...محمد جان...چرا داري گريه مي كني؟؟...چي؟فوت كرده؟؟مگه تو كما نبوده؟...اي واي...باز هم...

من گفتم:مامان چي شده؟اتفاقي افتاده؟؟چرا گريه مي كني؟...مامان!جوابمو بده!نگرانم كردي

-به ما دروغ گفته بودند كه تو كما رفته،حسين اقا فوت كرده...خواهر!الهي بميرم برات...فاطمه كافي نبود؟؟

اي واي!حسين اقا؟؟...كامپيوتر...بيچاره فاطمه...باباش تازه براش گرفته بود...حالا هم كه اين جوري زهرش شد!

فردا امتحان عربي دارم...كاري نداره كه!مثله پنج سال پيش كه عموم فوت كرده بود نمي رم مدرسه...كاري نداره كه!


 

داستان دوم:

ساعت،12:01

-خانم سماوات مريض ها تموم شدن؟

-نه اقاي دكتر،يه پسري به نام خسرو راهبر هنوز هست.بفرستمش داخل؟

-خسرو راهبر؟؟؟...خسرو كه تو خونه خوابيده!اينجا چي كار مي كنه

-سلام اقاي دكتر،شبتون بخير

-سلام،بفرماييد،...در خدمتم

-دكتر سفارش شمارو خيلي ها به من كردن،ميگن دست شما توي كل تهران تكه...

-خب پسرم...مشكلتون چيه حالا؟...خدا كنه نصف شبي اتفاقي برات پيش نياد!من نصف شبي با اين همه مريض چي كار كنم

-دكتر خيلي وقته كه يه چيزي رو شونه هام سنگيني مي كنه...يك شيئي كه تمام جونمو داره ذره ذره مي گيره...

-ببخشيد،ديشب قصه رو تموم نكردم،امشب برات كامل مي كنم.حاضري؟...تا اونجا گفتم كه شيطان بعد از بوسيدن روي شونه هاي ضحاك دو تا مار سياه در اومد.هيچ كس نمي دونست بايد با اين مارها چي كار كرد تا اينكه...

-خب بابا!پس در نهايت چي كار كردن؟

-بعد از اينكه فهميدن به هيچ طريقي نميشه مارها از بين برن...خب بذار ببينم چه شكلي هست،مي تونيد بريد پشت پاراوان...عجب بزرگن!سياه سياه...مثل مار...مثل ضحاك.

-ضحاك؟؟؟...شما از كجا مي دوني؟؟...يعني اين دكتر از كجا مي دونه من...من...من نمي خوام بميرم...من نمي خوام توي كوه به زنجير كشيده بشم...نه فريدون...من خوب مي شم...خوب ميشم،مطمئنم..

-تا حالا داستانه ضحاك رو شنيديد؟

-فريدون گفت اگر خوب نشم...اره اره!اما خيلي براي من جالب نيست...خدايا نفهمه؟؟

-به نظر من كه داستان فوق العاده ايه،چقدر  به نظر شبيه اون مياي...خب بفرماييد روي تخت دراز بكشيد...به نظر مي رسه كه عفوني اند...جراحيش ريسك بسيار بالايي داره...

-چرا نذاشتي جراحيت كنم؟تو كه به توانايي من اعتماد داشتي...البته...اين رو خودت خوب مي دونستي كه ريسكش خيلي بالاست و عمل نكني بهتره...اما حداقل به مرگه 100%كه مي ارزيد!نمي ارزيد؟؟...بيچاره خسرو

-باشه اقاي دكتر،قبوله...ريسكش هر چقدر هم كه باشه قبول مي كنم،حداقل از مرگه 100%كه بهتر عمل مي كنه!...حداقل يه چيز دل خوشكنك كه براي راحله پيدا مي كنم...حداقل فريدون كه  بهم وقت مي ده!...حد اقل خودم...

-خسرو خوابيدي؟از دست تو!راحله هم كه به خاطر غده هاي عفوني خسرو،باباش،امشب نيومده

-مجبور شدم عمل خسرو رو ...اه...لازمه يك تذكري حتما" بهش بدم...

سا عت12:03

خيله خب...به نظر من كه هرچي زودتر عمل كنيد عمل هم موفيت اميزتر ميشه...ممكنه غده ها چركين بشن و به همه جاي بدن سرايت كنن...با شنبه ي هفته ي بعد موافقين؟

-فريدون گفت تا جمعه...شنبه؟؟؟...امروز چند شنبه ست راستي؟

-ترديد نكنيد،هرچه زودتر،بهتر.وقت ندارم وگرنه حتما" توي اين هفته براتون وقت مي ذاشتم...ثبت كنم ديگه؟؟...

-عيبي نداره...با فريدون صحبت مي كنم...حتما" به يك روز تا خير راضي ميشه...باشه دكتر...مسئله اي نيست.

-خسرو اصلا" وقت ندارم،بايد زودتر برم بيمارستان!بيمارم منتظره...امروز راحله مياد پيشت ديگه؟...افرين گلم،اذيت نكن...راحله اومدي؟واي!ديوانه ام كرد،مگه اروم مي گيره؟؟...ظهر برام قورمه سبزي درست كن...يادت نره به مادرم زنگ بزني بگي شب مي ريم خونشون...كاري نداري ديگه؟

-فقط دكنر اگر بهبود پيدا نكنم چه اتفاقي مي افته؟...زندگي جاودانه...مضحكه...!

-مجبوري تا يك مدت با  اين ها سر كني،بعد از اينكه عفونت به مغزت سرايت كرد...مارها مغزت رو مي خورند...قبل از اينكه كشته بشي

-مرگ ديگه براي من معنا نداره...خنده داره واقعا"!زندگي جاودانه!!!

-خب خسرو،...حالا به راحله احترام بذار و ديگه اذيت نكن....راحله خانم حواستون بهش باشه اين اواخر خيلي بازيگوش شده...راستي راحله،اقا خسرو چطورن؟كتفش بهتر شد؟

-بله،ممنون،قرار شده كه شنبه عمل بشه،ان شاء الله كه عملش موفقيت اميز باشه.مادرم خيلي نگرانه.نمي دونم واقعا" بايد چي كار كنم؟؟

-توكل كنيد به خدا،درست مي شه انشاء الله.عمل خيلي سختي نيست...

ساعت 12:08

-اقاي راهبر،شما تا حالا داستان ضحاك مار دوش رو مطالعه كرديد؟

-يا خدا!اين چه سؤاليه؟؟...من خودم ضحاكم...حالا بيام داستان خودمو بخونم؟؟...چطور؟

-همين طوري پرسيدم،اخه غضروف هاي سر شونتون منو ياد مارهاي روي دوش ضحاك انداخت.البته جسارت نباشه!

-اه،شايد باورتون نشه ولي من خود ضحاكم،هيچ كس باورش نمي شه،اما خواهش مي كنم شما كمكم كنيد!اگر تا جمعه عمل نشم به زندگي جاودانه محكومم مي كنن!خواهش مي كنم،فريدون گفت فقط از دست شما برمياد...لطفا"...

-خانم سماوات...شماره ي دكتر سعيدي،دوست روان پزشكمو به اين بيمار بديد...

-اقا...دخترتون دم در منتظر ايستاده...بفرماييد...بنده هم بايد برم منزل.خواهش مي كنم...

-دكتر يعني؟؟...

-بله جانم،خوب مي شيد...بفرماييد...واي توي اين هفته اين چندمين بيمارم  بود كه مشكل رواني داشت و كتفش درد مي كرد؟؟

بيچاره خسرو كه امشب تنها مونده...

 

نتیجه گیری:

·         در بسياري از موارد در هر دو كتاب مي توان شاهد گفتگوهاي دروني بود كه باعث اغتشاش در سيستم زماني و مكاني ذهني داستان شده است.

·         شیوه ی روایت در شرف(شازده احتجاب)و غرب(خشم و هیاهو)مانند یکدیگر است اما در غرب گاهی پیچیدگی هایی مشاهده می شود که در شرق نیست به انضمام اینکه شیوه ی علامت گذاری در شرق و غرب فرق می کند.

·         در كتاب شازده احتجاب اين ويژگي به كرات ديده مي شود كه شخصيت اصلي ناگهان با هجوم خاطرات مواجه مي شود وبه كل زبان و زمان داستان را تحت تآثير خود قرار مي دهد كه اين يكي از اصلي ترين شگرد هاي سيال ذهن به منظور در جريان قرار دادن مخاطب در باره ذهن فرد است.

·         در اكثر داستان هاي  سيال ذهن ساعت نقش مهمي را در بيان زمان و مكان و اوضاع  روحي شخصيت بازي مي كند در نتيجه هنگام  مطالعه و بررسي اينگونه داستان ها بايد توجهي ويژه به نوع نقش ان داشت.

·         داستان هايي كه از شيوه ي سيال ذهن استفاده كرده اند بسيار تحت تاثير زندگي نويسنده هستند،به طوريكه در بعضي موارد با تمركز دقيق در سير و چگونگي داستان مي توان اوضاع زندگي و روحي نويسنده را تشخيص داد.


 

منابع:

1-بيات،حسين،1387،داستان نويسي جريان سيال ذهن،تهران،شركت انتشارات علمي و فرهنگي

2-شميسا،سيروس،1386،انواع ادبي،تهران،انتشارات ميترا

3-مير صادقي،جمال،۱۳۷۹،عناصر داستان،تهران،انتشارات سخن     

4-حسيني،صالح،      ،بررسي تطبيقي شازده احتجاب و خشم و هياهو،تهران،

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 16:13  توسط پریسا  |